تبليغاتX
تجربیات سفر

آقای امین م!

پرسیده اید برای آبان استانبول چه لباسی مناسب است.پیشنهاد می کنم از طریق اینترنت وضعیت آب و هوای استانبول را چک کنید و البته نزدیک سفر برای این موضوع راحت تر میتوانید تصمیم بگیرید اما در حالت کلی هوای استانبول بسیار شبیه تبریز است فقط سوز تبریز را ندارد آن هم به خاطر ساحلی بودنش است.به نظر من برای آبان بارانی و چتر حتما همراه داشته باشید.بقیه لباسها بسته به گرمایی و سرمایی بودنتان و اینکه آیا بچه همراه دارید یا نه و اینکه اقلیم محل زندگی تان چطور است می تواند متفاوت باشد.حتما پیگیر وضعیت هوای استانبول باشید.راحت ترین راه همین yahoo weather هست.

خوش بگذره!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 10:59  توسط سفردوست | 

روز آخر باران گرفت.خیلی شدید! خدا رو شکر کردیم که دیروزش رفته بودیم تور بسفر.برای یه آدم مهم باید سوغاتی می خریدیم و چیزی پیدا نکرده بودیم.برای بار چندم رفتیم کاپالی چارشی که از بارون در امان باشیم و بلکه صنایع دستی ای چیزی به تورمون خورد!

از اونجا زیر بارون پیاده رفتیم محمود پاشا و برگشتیم و سوغاتی مزبور رو از لاله لی خریدیم.رفتیم ناهار خودیم همون رستوران همیشگی!

قارنی یاریخ( بادمجون شکم پر؟) + معجونی از گوشت چرخکرده و سبزیجات و فلفل که روش تخم مرغه + تاتلی پودینگ

و برگشتیم هتل چمدانها رو بستیم.چون امید داشتیم اواخر امسال به حج مشرف خواهیم شد باید چمدانها را طوری می بستیم که معافیت گمرکی روی پاسپورتهامون نزنن.چمدانها رو که بستیم هنوز بارون بود.دوتا ژتون تراموا داشتیم که باید استفاده می کردیم!! رفتیم تا سولطان احمد برای آخرین بار و زیر بارون با تراموا برگشتیم که ژتونهامون مصرف شن! بعد گفتیم مقدار ناچیزی لیر که مونده بود رو هم خرج کنیم! دقیقا به همون اندازه چیپس خریدیم و بستنی و برای شام خوردیم و لیرهامونم تمو شد و دیگه خوابیدیم و سفر تمام شد!

تراموا!!

ساعت ۸.۵ صبح روز هشتم اتوبوس از آکسارای سوارمون کرد و دو ساعت بعد فرودگاه صابیحا بودیم.چه فرودگاه عظیمی با کلی پرواز شرکتهای سراسر دنیا.تشریفات خروج و پرواز انجام شد و بدون تاخیر سوار هواپیما شدیم و عصر تبریز بودیم.

توی فرودگاه چمدانها رو جدا دادیم که رو یک بلیط نزنن اتیکتش رو چون در غیر این صورت یکی از ما دو نفر ممکن بود معافیت بخوره.داشتم به دختری که کارت پرواز میداد توضیح می دادم موضوع رو که ما باهمیم ولی به این دلیل میخوایم چمدونامون جدا باشه.استانبولی ضعیفم رو فهمید و برای اینکه مطمئن شه دوباره با روی گشاده برام توضیح داد.چه برخوردی!

رسیدیم فرودگاه تبریز.حس نوستالژیکم گل کرد و وقتی از پله های هواپیما می اومدم پایین گفتم هیج جا تبریز نمیشه! کمی بعد یک سرباز سرمان داد زد که مگه نمی بینید همه از اونور میرن چرا شما از اینور اومدین! جالبه که مسیر همیشگی فرودگاه بود و ما اولین بارمون نبود که از پرواز خارجی پیاده می شدیم!به خودمان آمدیم که رسیده ایم تبریز!

خوشبختانه با نقشه ای که کشیده بودیم پاسپورت هیچکدوممون مهم معافیت نخورد البته باری هم نداشتیم در مقابل خریدهای مردم!! داشتیم می اومدیم بیرون همسرم داشت می رفت سمت دری که روش نوشته بود EXIT اما خروجی اونجا نبود.میگم کجا؟ مگه نمیدونی اینوره؟ میگه نه بابا اینجا نوشته EXIT.... گفتم عزیزم! istanbul bitti! تموم شد استانبول! اینجا تبریزه کاری به نوشته نداشته باش!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:59  توسط سفردوست | 

بعد از تور بسفر در روز ششم٬ رفتیم پارک گولحانه (= گلخانه) که روز اول نتونسته بودیم پیداش کنیم.البته دقیقا از مقابلش رد شده بودیم اما فکر کرده بودیم قسمتی از توپ کاپی هست.این پارک فوق العاده است و مبادا برین استانبول و نرین اینجا! تراموا ایستگاهی داره به نام گولحانه که همونجا پیاده میشین و بپرسین نشونتون میدن.

پارک پر بود از زیباترین لاله هایی که به عمرمون دیده بودیم و اونقدر وسعت داشت که با اونهمه جمعیت اصلا احساس ازدحام و عدم راحتی نمی کردی.

روی درختان طوطی بود و بلبل و واقعا فوق العاده بود.

انتهای مسیر اصلی پارک هم به دریا می خورد.یه عروس داماد دیدیم که اومده بودن فیلمبرداری و جالب بود هیچکس دورشون جمع نشده بود.خیلی فرهنگهامون فرق می کنه.عروس محجبه بود و همراهشون هم خیلی عادی.واقعا آدم برای بعضی عروسهای خودمون متاسف میشه که فکر می کنن باید روز عروسی آرایش خلیجی داشته باشن!! و اندازه چند ماه درامدشون رو حاضرن به آرایشگاهها بدن و حتما لباس باز بپوشن.همینطور هست در مورد همراهان عروس.

بعد از پارک که بارون هم گرفت اول رفتیم دوباره سمت سولطان احمد که خیلی دوستش داشتیم و بعد بارون شدیدتر شد در شلوغی تراموا رفتیم نزدیک یئرآلتی چارشی رستوران آقایی که دوستمون شده بود شام خوردیم و ششمین روز رو هم اینجوری به پایان رساندیم.

 

غذای اون روزمون با تاتلی کادایف:

رون مرغ با سیب زمینی و فلفل تند:

اینم ترکیبی از تکه های مرغ و قارچ و گل کلم و هویج:

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 17:56  توسط سفردوست | 
الوعده وفا! عکسهایی از تور بسفر :

وقتی منتظرید تا زمان شروع تور برسه می تونید کنار دیوارهای پشتی دلماباحجا قدم بزنید :

نمای دلما باحجا از دریا:

دانشگاه ایپک اینا!:

یکی از گرانترین هتلهای دنیا:

دانشگاه گالاتاسارای:

بسفر:

اسم این قلعه رو نمیدنم.باید سرچ کنم:

خونه آدمای پولدار که قایقهاشونم همونجا پارک کردن!!!

یک نوع پارکینگ(!) قایق:

نوع دیگرش:

کشتی غول پیکر( با پل مقایسه کنید ابعادش رو!):

اینم قلعه دختر وسط دریا:

جریان این قلعه اینه که یه پیشگو به پادشاهه میگه دخترت رو مار نیش خواهد زد و خواهد مرد.اونم دستور میده برای دخترش وسط دریا کاخ بسازن که مار نتونه بره اونجا اما در نهایت مار داخل یه سبد میوه که تحفه دوست پسر دختره بوده میره و نیشش میزنه و می میره! راست و دروغش رو نمیدونم!!

بالای این قلعه یکی از گرونترین کافی شاپهای استانبول قرار داره.برای خود این قلعه هم تور دارن که ما وقت نکردیم بریم اگر روزی رفتید مواظب کافی شاپه باشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 17:40  توسط سفردوست | 

همیشه گفته ام که "زائر" با "توریست" فرق دارد ٬ بنابراین انتظار بیهوده ای بود که سفر حج هم مشابه سفر استانبول آغاز شود ٬ ادامه یابد و تمام شود.

پنجشنبه با بدرقه خانواده رفتیم فرودگاه تبریز.گفته بودند ساعت ۸.۵ آنجا باشیم.سمت حجاج فرودگاه غلغله بود.پرواز ماهان که قرار بود ما را ببرد جده ٬ تازه رسیده بود و جماعت استقبال کنندگان حاجیان قبل از ما به همراه جماعت بدرقه کنندگان همسفرانمان جا برای سوزن انداختن در فرودگاه نگذاشته بودند.

ما حدود ۲۰و۲۰ دقیقه رسیدیم فرودگاه و ۲۰و۳۰ دقیقه رفتیم داخل.اول از روی کارتی که بر گردنمان بود راهمان دادند تو ٬ بعد پاسپورتها و بیمه و کارت پرواز و بقیه مدارک را دادند دستمان و رفتیم توی صف برای بازرسی بدنی و اشعه فرودگاه.اگر ده دقیقه هم دیرتر آمده بودیم می خوردیم به یک اتوبوس آدم که از مراغه آمده بودند و آن نیم ساعت انتظارمان چه بسا می شد ساعتها!

برخورد خیلی بد از سوی ماموران فرودگاه توی ذوق می زد.البته شاید کارشان قابل توجیه بود بس که گلویشان را پاره می کردند که خانمها اینور! آقایان اونور! اما باز کسی مراعات نمی کرد.آنها هم تقصیری نداشتند.بینشان "جوان" کم بود.غالبا مسن و کم سواد و گاهی کم توان بودند.همانجا تصمیم گرفتم در طول سفر تا جایی که بتوانم در خدمت سالخورده های گروه باشم ٬ مخصوصا خانمهایی که تنها آمده بودند.

داخل فرودگاه منتظر شدیم و به دو برابر قیمت بازار رانی خوردیم! اذان شد و نمازمان را خواندیم و کمی نشسته بودیم که صدا زدند برای سوار شدن.به نظر می رسید هواپیما تاخیر نخواهد داشت.

همینجا به هواپیمایی ماهان دست مریزاد می گویم به خاطر کنترل حدود ۵۰۰ مسافر که همه شان را در صندلی خودشان بر اساس کارت پرواز نشاندند و خدایی پدرشان درآمد.

شانس خیلی خوب صندلی ما در کنار درب بود و جلوی پایمان کلی فضا برای راحت بودن وجود داشت.پرواز که می رفت بدون تاخیر شروع شود به خاطر مشکل فشار خون یکی از مسافران حدود نیم ساعت تاخیر داشت.این حاج خانم با فشار روی ۲۰ اصرار داشت که حتما باید عازم شود و با تعهدی که به پزشک فرودگاه داد ٬ آمد به سفر و شکر خدا اتفاقی برایش نیفتاد.

در جلسات قبلی بارها گفته بودند افرادی که دارو می خورند مقدار کمی دارو داخل کیفی بگذارند که در هواپیما دستشان خواهد بود اما به خاطر اینکه یکی از مسافرین سرنگ انسولین نداشت کلی منتظر شدیم تا اورژانس فرودگاه برایش سرنگ بیاورد که متاسفانه و متاسفانه در اورژانس فرودگاه بین المللی تبریز سرنگ انسولین وجود نداشت و خوشبختانه مشکل توسط یکی از زائرین که خوش فکر تر بود و برای خودش دو سرنگ برداشته بود حل شد و به این ترتیب پزشک مجوز پرواز را صادر کرد.

هواپیما خیلی مرتب و مهماندارها خیلی باادب بودند و واقعا از پرواز ماهان خیلی راضی بودیم.فقط به نظر می رسید هواپیمایی که با حدود ۵۰۰ مسافر عازم یک پرواز حدود ۴ ساعته است ٬ باید یک پزشک مقیم داشته باشد.مخصوصا که در سفرهای زیارتی - برخلاف سفرهای توریستی - اکثر مسافران سالخورده هستند و احتمال ابتلا به بیماریهای مزمن در آنها بالاست.مثلا همین فشار خون.

در هواپیما قبل از اینکه موبایلها را خاموش کنیم ٬ سیمکارت الزین را با همراه اول عوض کردیم و ساعت را ۱.۵ به عقب کشیدیم.

  • پیشنهاد اکید می کنم از سیمکارت همراه اول در عربستان استفاده نکنید چون هزینه رومینگ خیلی بالاست ٬ اگر هم استفاده کردید بگویید برایتان از ایران زنگ بزنند و خودتان تماس نگیرید.هزینه های رومینگ را در سایت همراه اول می توانید چک کنید.
  • بعد اینکه از فرودگاه ایران و عربستان سیمکارت نخرید.صبر کنید برسید هتل و از دستفروشهایی که سیمکارت می فروشند ٬ بخرید.در فرودگاه خیلی گران حساب می کنند.
  • هیچوقت هم موبایلتان را به فروشنده ندهید که سیمکارتش را برایتان عوض کند.سیمکارت همکارم را در عربستان دزدیده اند و تا متوجه شود حدود ۳۰۰ هزارتومان مکالمه داشته اند!
  • من یک اشتباهی هم کردم که در طول سفر به دفعات اسباب خنده همسرم را فراهم آورد! همان اول که زین را شارژ کردیم یاپیامک بلند فرستاد به عربی که من فقط قسمت جایزه اش را متوجه شدم که یک ۱ به فلان شماره بفرستید قرعه کشی می کنیم و این حرفها! نگو این را می خواست تا روزی چندین خبر به عربی و با استفاده از شارژ خودم برایم بفرستد!! به این ترتیب روزی چندین خبر عربی داشتم که با کمک هم ترجمه می کردیم و چیزی دستگیرمان می شد اگرچه در هر دو هتل (مکه و مدینه) تلویزیون داشتیم که کانالهای جام جم را می گرفت اما درهرحال تمرین عربی هم می شد مخصوصا یک روز خبری از تهران هم فرستاد که کلی خوشحال شدیم! خنده های همسرم را در فرودگاه جده هنگام بازگشت پاسخ دادم وقتی زین برایم جایزه شارژ ۶ریالی فرستاد و با همان جایزه زنگ زدیم تبریز و زمان برگشت را خبر دادیم! اینجا ثابت شد که منم خدایی دارم!

وسط راه پذیرایی شدیم و حدود ساعت ۱ بامداد به وقت عربستان به فرودگاه جده رسیدیم.هوا بسیار گرم و شرجی بود نصف شبی!

  • كمي مانده به جده ٬ كعبه و مسجدالحرام از بالا ديده مي شود.مخصوصا شبها كه خيلي زيباست.يادتان باشد اگر كنار پنجره بوديد اين صحنه را از دست ندهيد.

فرودگاه جده تازه اول سرگرداني بود.اول منتظر شديم تا درها را باز كنند براي بررسي گذرنامه ٬ بعد آنجا صف كشيديم تا گذرنامه ها را چك كنند و شكر خدا پرينت چشمي نگرفتند اما دو سه بار متصدي مربوطه از يك باجه رفت به باجه ديگر و ما با صف طويل از اين باجه رفتيم به آن باجه! متاسفانه و متاسفانه آداب رعايت صف هم نداريم! زنها و بچه ها از گم شدن وحشت دارند و وقتي شوهر يا پدر مربوطه مي رود به يك سمت ٬ آنها هم پريشان خودشان را به او مي رسانند و صفي مي شود ديدني! تصميم داشتيم ظرفيتمان را در اين سفر بالا ببريم و بالا نگه بداريم اين است كه به دفعات اجازه داديم بروند توي نوبتمان.

از باجه گذرنامه رد شديم و رفتيم منتظر كه چمدانها بيايند.با آن روبان زردي كه به ساكمان بسته بوديم خيلي راحت چمدان را پيدا كرديم و بعد رفتيم دستشويي داخل فرودگاه كه كمتر شلوغ بود و كمتر كثيف.قبل از باجه هاي گذرنامه هم ملت رفتند دستوشيي كه من از دور ديدم اوضاع خيلي بد است و منصرف شدم.

  • يادتان باشد چون چمدانها خيلي شبيه هم هستند با روباني تكه پارچه اي چيزي كيفهايتان را مشخص كنيد وگرنه پيدا كردنش واويلاست!

بعد هدايت شديم به سمت صندلي هاي نارنجي كه قبلا زرد بودند و گويا محل انتظار زائرين است براي سوار شدن به اتوبوس.كمي بعد صدايمان زدند برويم سمت اتوبوسها و چون سر چرخهاي دستي دعوا بود و نوبت ٬ با توجه به همان موضوع ظرفيت بالا بردنمان بيخيال چرخ شديم و البته اشتباه بزرگي بود چون وسط راه وسايل يك خانم پير را هم گرفتيم و با مصيبتي خودمان را رسانديم به اتوبوس شماره ۳ كه خيلي دور نگه داشته بود.

  • يادتان باشد همانجا چرخ برداريد.هرقدر هم نوبت بكشيد و اعصاب خرج كنيد باز ارزشش را دارد.

خوبي قضيه اين بود كه از اول شماره اتوبوسها را روي كارتهاي گردني مان نوشته بودند گيرم كه خيلي ها سواد نداشتند يا توان و در همان تقسيم بندي اتوبوسها كلي به مشكل برخورديم.خلاصه داخل اتوبوس پذيرايي شديم و راه افتاديم سمت مدينه.

متاسفانه يادشان رفت براي نماز صبح نگه بدارند و اولين نماز حاجيان در سفر قضا شد! جايي وسط راه ايستاديم براي صبحانه كه از همان صبحانه هاي هتل بود.آنجا هم كلي از خانمهاي سالمند مراقبت كردم و بطري آبشان را پر كردم و برايشان چاي ريختم و از اين كار خيلي راضي بودم.

حدود ساعت ۱۱ رسيديم مدينه و هتل.هوا به شدت گرم بود.در لابي تعداد صندلي ها كم بود و از همان اول تصميم گرفتيم خير مقدم و راهنمايي هاي مدير هتل را سرپا گوش كنيم.كمي صحبت كردند از شماره اتاقها و كليد و اين حرفها و زرنگي كرديم وسط سخنراني با آسانسور رفتيم بالا وگرنه باز نوبت و صف و ... را بايد تحمل مي كرديم.

اتاق خوبي داشتيم.كوچكتر از بقيه اتاقها كه به نظر مي آمد به خاطر سنمان كه در كاروان احتمالا از همه جوانتر بوديم ٬ ناراحت ترين اتاق را به ما داده اند كه خيلي خوب بود.فقط به نسبت بقيه اتاقها كوچكتر بود.

ناهاري خورديم و كمي استراحت كرديم و وسط ظهر زير گرماي سوزان پاي پياده رفتيم سمت مسجدالنبي.اين بار از در شماره ۱۶ حياط و درب عبدالمجيد ورودي زنانه وارد شديم.حال و هواي خوبي بود كه خدا نصيب همه آرزومندانش بكند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:4  توسط سفردوست | 

سه شنبه ویزا صادر شد.همان روز آخرین جلسه را داشتیم و کارت هتل را تحویل گرفتیم.امروز پنجشنبه صبح اول وقت چمدان را تحویل دادیم و ساعت ۲۳.۱۵ دقیقه به وقت ایران به سمت جده پرواز می کنیم.اگر خدا بخواهد فردا حدود ساعت ۷ به وقت محلی در مدینه خواهیم بود.( ۸.۵ به وقت ایران )

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 16:2  توسط سفردوست | 

۱۷ اردیبهشت که تعطیل هم بود ( شنبه و شهادت حضرت فاطمه ) به طور ناگهانی خبر دادند که با اولویت ۲۲۳ می توانیم در کاروان ۱۲ خرداد برای عمره ثبت نام کنیم.خیلی زیاد خوشحال شدیم.اصلا انتظارش را نداشتیم و اینکه خداوند این سعادت را اینجور نصیبمان کرد به خودمان بالیدیم.

۱۸ اردیبهشت مدارک را تحویل دادیم و ثبت نام اولیه صورت گرفت.

۱۹ اردیبهشت کاروان نتوانست تعداد لازم را جمع کند و لاجرم ما را به کاروان دیگری معرفی کرد.برای هر نفر ۲۰۰۰ تومان هزینه رزرو و ۲۰۰۰ تومان هزینه کنسلی گرفت ٬ مهم نیست.... انگار این کاروان اشتباه کرده بود که ما مشرف شویم! یعنی فقط ما را ثبت نام کرد و بعد کاروانش کنسل شد.معجزه!

کاروان بعدی نزدیک خانه بود.همه چیز بدون اینکه اراده ای داشته باشیم به بهترین نحو جلو رفت.همان ۱۹ اردیبهشت ثبت نام قطعی شد.

۲۰ اردیبهشت مابه التفاوت سپرده ها را واریز کردیم.حساب من گویا استفاده نشده بود و فقط ۲۳۰۰۰ تومان ما به التفاوت داشت و حساب همسرم ۱۰۴ هزار تومان.هزینه سفر هرنفر با هواپیمای ایران ایر ۸۲۴ هزار تومان بود که ۴۹۵ هزار مربوط به ودیعه سال ۸۷ ٬ حدود ۲۵۰ هزار مربوط به سود این حساب و بقیه ما به التفاوت اخذ شد.۳۳۹۰۰ تومان هم در وجه مدیر کاروان واریز کردیم و در عین ناباوری در لیست عمره قرار گرفتیم.خدا نصیب همه آرزومندانش بکند!

۳۰ اردیبهشت در ژیمنازیوم دانشگاه تبریز همایش حج برگزار شد.حدود ۱۰۰۰ نفر حضور داشتند و جمع خوبی بود.همه چیز مربوط به مناسک عمره را خوب شبیه سازی کرده بودند البته سخنرانی های اولیه کمی خسته مان کرد.

۲ خرداد قرارداد را امضا کردیم.

۳ خرداد ۹۰ با معرفی کاروان ٬ واکسن مننژیت را در هلال احمر گرفتیم و نفری ۱۴۰۰۰ تومان بابت آن پرداختیم.معاینه قلب برای زائرین بالای ۴۵ سال ضروری است و هزینه آن هم ۱۴۰۰۰ تومان اگر اشتباه نکنم.

باز ۳ خرداد اولین جلسه هماهنگی در مسجد محله نزدیک کاروان تشکیل شد و کیف مخصوص کفش و گردنی پاسپورت تحویل داده شد و اطلاعاتی در باره مناسک عمره مفرده.

جلسه بعدی ان شاء ا... ۱۰ خردادماه خواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 22:21  توسط سفردوست | 

سه شنبه روز ششم سفر ٬ قبل از ظهر رفتیم هفته بازار فیندیک زاده.این هفته بازار گویا هر روز هفته توی یه محله یا منطقه برپا میشه که سه شنبه ها توی فیندیک زاده هست.دو ایستگاه تراموا در خلاف جهت سولطان احمد با آکسارای فاصله داشت که ما پیاده رفتیم کمی پرس و جو کردیم و هفته بازار رو پیدا کردیم.بساط میوه فروشها و سبزی فروشها خیلی جالب بود همه چی تمیز و مرتب نه مثل ما که اگه سیب زمینی بخری همه لباسات خاکی میشن! بادمجونا چشمک می زدن!! یه جاهایی هم لباسهای ارزون می فروختن روی میزها که بعضی هاشون لباسایی بودن که توی تولیدی مشکل داشتن و اونا خیلی خیلی ارزون بودن.پارچه ٬ رومیزی ٬ اسباب بازی و کلا هرچی به عقلتون برسه توی هفته بازار وجود داشت.اونجا رو گشتیم و برگشتیم یه سر هم رفتیم یئرآلتی چارشی توی آکسارای و اومدیم وسایل رو گذاشتیم هتل و سوار تراموا شدیم رفتیم کاباتاش به قصد تور بسفر یا بوغاز.

باید بگم که تور بسفر رو دو جور می تونید برید : یکی شبا برگزار میشه و توی کشتی پذیرایی میشین و ر قص اینا داره که نفری ۷۰-۸۰ دلار باید بدین برای این تور.یکی دیگه روزها توی سه تایم هرکدوم حدود ۱.۵ ساعته برگزار میشه که نفری ۱۲.۵ ت.ل. میدین و فقط سوار کشتی می شین توی ساحل می گردونه و جاهای مهم رو به انگلیسی توضیح میده.ما دومی رو انتخاب کردیم.اولی به نظرمون اصلاْ جالب نبود که توی تاریکی بشینیم رو کشتی و ر قص ببینیم!!

کشتی از همون کاباتاش که کشتی آدالار سوار می کنه سوارتون می کنه.باید دقت کنید به تایمش که معطل نشین.ما یه کم زود رسیدیم کمی معطل شدیم که البته بد هم نشد و رفتیم یه سر پشت دیوار دلماباحجا رو هم دیدیم!بعد کنار اسکله کاباتاش در جوار کشتی های مختلف ناهار خوردیم که خیلی کم بود و اصلا سیر نشدیم.پول خون باباش رو هم گرفت که دور از انتظار نبود! این شد که دوتا هم سیمیت خریدیم توی کشتی بخوریم که اونقدر جالب بود مناظر که از خوردنش غافل شدیم! توی ترکی ما به سیمان میگیم سیمیت که فکر کنم وجه تسمیه اش هم همین بوده باشه!! واقعا سیمیت بودن این نونا! من از همون روز اول می گفتم سیمیت بخریم ببینیم چیه جالبه همه شونم می خوردن ها! یک نون سفت سفت! دونه ای در جاهای توریستی ۱ت.ل و در جاهای عادی ۷۵ کوروش!

اما یکی از دوست داشتنی ترین قسمتهای سفرمون همین تور بسفر یا بوغاز توری بود.خیلی چسبید هوا هم یاری کرد و آفتابی بود.موقع رفت از طرف ساحل اروپایی رفت و برگشتن هم از طرف آسیایی که خونه ها و ویلاهای طرف آسیایی خیلی خیلی زیباتر بودند.

در پست بعدی با تعدادی عکس از این تور خواهم گفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:18  توسط سفردوست | 

دوشنبه 12 اردیبهشت رفتیم در آکسارای سوار تراموا شدیم و رفتیم آخرین ایستگاه در خلاف جهت قبلی تا زیتین بورنو و پل بزرگ عابر را رد کردیم و رفتیم مَرتَر برای دیدن و خرید.اگرچه قصد خرید نداشتیم اما فرصت خوبی بود.آنجا پر از هموطن بود و اصلاً توریست دیده نشد! لباسها با قیمت مناسب بسیار بود که ما خیلی کم خریدیم چون نمی خواستیم از نظر بار معافیت گمرکی بخوریم.بعضی فروشگاهها که سری سونی (‌ انتهای یک سری )‌رو به شدت با تخفیف می دادن فرصت خوبی برای خرید بود فقط آنجا دقت کنید که لباسهای مشکل دار نخرید.بعضی جاها به خاطر سری سونی ارزان میدهند و بعضی جاها به خاطر اینکه لباس یه مشکلی داره.در کل اینم جالب بود و یه نیم روزمون رو گرفت.سوغاتی هامون رو از اونجا خریدیم غالبا.

اول قصد داشتیم بریم مرکز خریداولیویوم رو ببینیم که دیدیم مسیرش نیاز به تاکسی داره و بیخیال شدیم چون معلوم نبود اگر بریم چیزی می خریم یا نه.

اون روز قصد کرده بودیم همش خرج کنیم! برگشتنی هم سرراه رفتیم یئرآلتی چارشی ( بازار زیرزمینی ) که زیرزمین همون چهارراه آکسارای هست و پر از لباس مردونه که غالبا هم قیمتهاش به دلار و یورو هست.لباس مجلسی زنانه هم بعضی مغازه ها داشتن.از همون جا برای همسر محترممان یک دست کت و شلوار و یک کت تک خریدیم و در جایی که تازه کشف کرده بودیم ناهار خوشمزه به قیمت مناسبی خوردیم و آمدیم هتل ٬ از میوه های باقیمانده مان خوردیم و باز راه افتادیم این بار پیاده و به سمت سولطان احمد که تا چمبرلی تاش رفتیم و دوباره یه سر به کاپالی چارشی زدیم و حسابی خیابونها رو گز کردیم و باز کمی خرید!! که شب شد و برگشتیم هتل.میل به شام هم نداشتیم و جاش بستنی خوردیم!

برای دوستانی که از قیمتها می پرسن ٬ خب ما زیاد پیگیرش نبودیم اما همون یئرآلتی چارشی برای لباس مردونه خیلی عالیه.کت و شلوار ۹۰ تومن واقعا خیلی ارزون بود.جنسش هم خیلی خوبه.یا کت تک ۳۵ تومن که مفت بود مشابه همونو پارسال از تبریز ۹۰ تومن گرفتیم.پالتوی خودمم سری سونی بود و حدود ۴۳ تومن شد که اونم با توجه به جنسش خیلی مناسبه.اما بازم میگم به خاطر خرید نرین استانبول حیفه!ما برای مرکز خرید جواهر و زیتون و اینا اصلا وقت نکردیم دیگه.

غذای اون روز

بالایی : بادمجون و نخود فرنگی و گوشت تکه ای و بامیه و پیاز و سیب زمینی و گوجه فرنگی

پایینی : مرغ و سبزیجات و پنیر فراوان

وسطای غذا یادمون افتاد عکس بگیریم!با دوغ شد ۱۱ ت ل!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:46  توسط سفردوست | 

روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت همه جا تعطیل بود و ما تصمیم داشتیم برویم بویوک آدا ( = جزیرهء بزرگ ) که  جزیره پرنسس هم میگن.از ایستگاه آکسارای سوار تراموا شدیم و رفتیم تا اخرین ایستگاه یعنی کاباتاش.آنجا با اولین کشتی راهی بویوک آدا شدیم.در مسیر کشتی در اسکله هِیبَلی آدا هم نگه داشت که ما پیاده نشدیم و یکراست رفتیم بویوک آدا و می تونم بگم بهترین قسمت سفرمون بود!

کشتی که ما رو برد نفری ۵ ت.ل. می گرفت و برگشتنی هم با همون قیمت برگشتیم. اما بعدها دیدیم یه کشتی دیگه هم نفری ۳.۵ ت ل می بره اما همسر کشتی شناسمون گفتن که این کشتیش بهتره و تکون نمی خوره!!

توی مسیر انواع قایقها و کشتی ها رو می بینید و اگر مثل همسر ما باشید یک فلدر عکس کشتی برای خودتون می تونید درست کنید!

همچنین سطح دریای مرمره پر از عروسهای دریایی ریز و درشته که به ساحل هم میان بعضی وقتها.

جالب اینکه تورهایی هستن توی استانبول که لیدرهای ایرانی هم خیلی تبلیغشون رو می کنن نفری ۷۰ دلار برای تور آدالار ( = جزیره ها ) می گیرن و همین ۵ یا ۳.۵ ت ل رو میدن و یه وعده ناهار! فقط هم همین بویوک آدا می برن که البته بهترینشونه.مواظب باشید گیرشون نیفتید!

صبح اول وقت که رسیدیم جزیره خلوت بود و خنک.هوا هم نیمه ابری و دریا آرام.بویوک آدا پر است از اسب و درشکه.اول یه درشکه گرفتیم گفت ۱۰ دقیقه میشه ۱۰ ت ل و ۴۰ دقیقه میشه دربست (!) برای دو نفرمون ۵۰ ت ل که ما تجربه نداشتیم و گفتیم ۴۰ دقیقه و رفتیم.نگو با این ۱۰ دقیقه ای می بره جایی پیاده می کنه می گردین و بقیه مسیر رو دوباره سوار یه اسب دیگه میشین برمیگردین یا اینکه پیاده برمیگردین.جایی که نگه داشت خود بهشت بود! فوق العاده زیبا.زمین پر از چمن و گلهای بابونه شبیه کارتونها.پشت درختهای برگ سوزنی دریا دیده می شد و هرقدر تعریف کنم کمه! همه دستفروشها و مغازه ها هم حلقه گل طبیعی و مصنوعی می فروختن ملت میذاشتن رو سرشون و پرنسس می شدن! اسم جزیره هم به انگلیسی همون پرنسسه.ساعتی ۳ ت ل هم دوچرخه کرایه می دن که من چون آخرین بار که سوار دوچرخه شدم ۲۰ سال قبل بود ترسیدم نتونم و همسرم رو هم محروم کردم!

خلاصه دیدیم خیلی اشتباه کردیم که همه مسیر رو با درشکه رفتیم و گفتیم یه کم پیاده روی کنیم و اونقدر از پیاده روی لذت بردیم که یهو دیدیم جزیره رو یه دور کامل زدیم!فکر کنم سه ساعتی طول کشید و یکی از فوق العاده ترین تجربه های زندگی من بود.البته دیگه پاهامون درد گرفته بود!

چه خونه هایی! چه ویلاهایی! اصلا اینا چه کیفی می کنن!از بالکنها انواع گلهای اویز خیلی زیبا آویزونه. درب ورودی همه خونه ها هم زدن : توجه! سگ داریم!!

روی تنه نخل گل کاشتن :

توی این جزیره سگ و گربه و مرغ دریایی همه باهم و کنار هم دارن زندگی می کنن.همه جا پر از گربه است.گربه های خپل و تمیز که از آدم نمی ترسن و خیلی اجتماعین! مثل گربه های ما با دیدن آدم رم نمی کنن!گربه هم گربه های فغانس ( به زبان نازخاتون! ) راستی توی جزیره اصلا اتوموبیل پیدا نمیشه!

چون توی مسیر آجیل زیاد خورده بودیم میل به ناهار نداشتیم با یه بستنی آلگیدا سر و ته قضیه رو هم آوردیم.همونجا یه اسبی دیدیم که چند لحطه قبل کنارش عکس انداخته بودیم و حالا رم کرده بود.خیلی وحشتناک بود روی دوتا پاش می ایستاد و شیهه می کشید.همین اسب :

دیگه خسته و کوفته رسیدیم ساحل.... کمی توی ساحل نشستیم که به خاطر سردی آب کسی توش نبود و سوار کشتی دوتا مونده به آخر شدیم و برگشتیم.در همون آکسارای شام پر و پیمونی خوردیم و رفتیم هتل.

این غذا توی ظرف سفال پخته میشه و وقتی اورد روی میز هنوز می جوشید!۱۲ت ل هم قیمتش بود.

تصمیم گرفتیم اگر وقت شد یه بار دیگه هم بریم بویوک آدا که وقت نشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 19:32  توسط سفردوست |